خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن کوچه عشق به اندازه پر های صداقت آبی است
می رود تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
عاشقی می بینی
رفته از کاج بلند بالا
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست...؟
به عشق شما به دست آیدین در پنجشنبه 24 بهمن1387 ساعت 8:50 موضوع | لینک ثابت
سلام ...
سلام به دوستای خوب، دوستایی که با کامنتاشون شرمنده میکنن
اول از همه یه معذرت خواهی گنده به اونایی که خیلی وقت پیشا کامنت گذاشتن ولی نتونستم جواب بدم شرمنده !
من اومدم...!
حالتون خوبه ؟
میدونم حال بعضیاتون بده و در آینده ی نزدیک بد تر میشه همچنین حال بعضیاتون خوبه و شما هم همین روزا حالتون خوب تر تر میشه !
خوب وقت امتحانا تموم شده و کسایی که امتحانارو بد گذروندن الان حالشون بده و وقتی نتیجه شونو بگیرن شاید بد تر بشه
ولی میدونم همه تون امتحانارو توپ توپ پشت سر گذاشتین و چند روز دیگه خوشحال تر میشین...!
منم ایییییییییییی.....
بد نیستم تقریبا امتحانارو خوب دادم اگه خدا بخواد همشو قبولم ولی دیفرانسیل چون افتاده بود بعد عاشورا وقت نکردم بخونم همش بیرون بودم
فقط این درس لعنتی رو میوفتم!
بیخیال اسفند ماه دوباره امتحان میدم حله...!
تو این یه ماه اتفاقای جالبی برام افتاد یکی از اونا این بود که...
یکی از شبا یهو هوای مشهد زد به سرم آخه اکثر شبا تا دیر وقت بیدارم، بد جور دلم گرفته بود نمیدونم چرا اینجوری شدم آخه تا حالا یه بارم مشهد نرفتم
فردای همون روز با خبر شدم که داییم رفته شمال از اونجا هم میخواد بره مشهد. حالا وسط امتحانا درست اول اون یه هفته تعطیلی که قبل تاسوعا عاشورا بود
یهو زد به سرم پیش خودم گفتم خوب خودم میرم برگشتنی هم با اونا بر میگردم یه جورایی خوشحال بودم فکر کردم امام رضا طلبیده...
به بابام گفتم موافقت کرد باور کردنی نبود
زنگ زدم واسه بلیط گفت برای سه شنبه درست روز تاسوعا ساعت 6 قطار حرکت میکنه
خلاصه قرار شد که فردا برم بلیط بگیرم و یواش یواش آماده بشم از خوشحالی داشتم بال در می آوردم اصلا نمیتونستم که باور کنم....
اون شب درست تا ساعت 4 صبح بیدار بودم نمیدونستم چی کار کنم خلاصه خوابم برد وقتی ساعت 11 چشام باز شد بدو بدو آماده شدم که برم دنبال بلیط داشتم میرفتم که یهو بابام جلومو گرفت گفت کجا ؟ الان شلوغه نمیخواد بری...
خلاصه بعد از کلی جر و بحث کنسل شد!
هنوزم تو فکرم که چرا یهو اونجوری میشه و بعدش این جوری !
از بابام ناراحت نیستم شاید هنوزم لیاقتشو ندارم یا شایدم از اون شب به بعد یه کاری کردم که باعث شده ...!
نمیدونم واقعا نمیدونم چرا...!!!!!!
اینم بیخیال ولی خدا کنه هر چه زود تربتونم برم پا بوس امام رضا
خیلی حرفا تو دلم مونده که به کسی نمیتونم بگم دلم میخواد برم به خود امام رضا بگم...
خلاصه...
این اتفاق جالبی بود که برام تو این یه ماه افتاد!
بازم مثل اینکه جو گرفت پر حرفی کردم
آخه نمیخواستم مثل آپ های قبلی همش شعر باشه گفتم یه کم از خودم براتون بگم....
ولی مثل همیشه شعرا سر جاش محفوظه ها !
راستی یه بار تو یکی از این سایتا یه عکس باحال دیدم که روش اینو نوشته بود:
پروانه ی من در تاری اسیر است
که عنکبوتش سیر است
نه یارای پرواز دارد
نه میتواند که بمیرد...
چند وقت پیش هم که امتحان ادبیات داشتیم وقتی کتاب گاج رو ورق میزدم چشمم خورد به یه شعر که خوشم اومد :
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند امشب خودش در میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ زیبا کجا عاشقی کرد ، آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد که از مرگ غافل شود صبح بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی از آغوش دریا برآمد شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
میدونم بعضیاتون خوشتون اومد ولی بعضیاتون حال نکردین اما برای من یه کم جالب بود....
راستی پنج شنبه که آخرین امتحانمون ( فیزیک ) رو دادیم فرداش آموزشگاه آزمون دوره ای گذاشته بود!
هیشکی نمیخواست بره، ولی چون دونه دونه هم زنگ زده بودن خونه هم به بابا هم به مامان هم به همسایه ها هم به ....
خلاصه همه مجبور شدن برن !
ولی چه رفتنی ، تا سوالارو پخش کردن یه سری ها سرشونو گذاشتن خوابیدن ، یه سری ها اس بازی یه سری ها هم چون میخواستن بندازنشون بیرون همش تیکه مینداختن !
آزمون ساعت 8 شروع شد تا 11 بود ولی گفتن 10 هم میتونین برین...
ساعت شد 9 دفتر چه عمومی هارو گرفتن تخصصی دادن...
خلاصه همین که ساعت شد 10 و 1 ثانیه، هیشکی تو سالن نبود همه به سرعت نور دمه در بودن !
خوب البته تقصیر ما هم نیست بد موقع آزمون گذاشته بودن درست بعد امتحانای دی ماه !
حالا خیلی امتحانای ترم یکو خوب دادیم بیایم تست هم بزنیم اونم از مبحث هایی که اونا مشخص کردن نه از پیش 1 ...!
خلاصه که اینجوریا....
شرمنده وقتتون گرفته شد ، ولی بازم وقت کردین سر بزنین حتما ٌ حتما ٌ کامنت بزارین این دفعه دیگه قول میدم بیام دونه دونه جواب بدم...!
هر جا هستین سعی کنین شاد باشین ....
< * آیدین >><
به عشق شما به دست آیدین در پنجشنبه 3 بهمن1387 ساعت 7:59 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستای گلم !
حرفی برای گفتن ندارم فقط اومدم بگم که کم پیدا بودیم کم پیدا تر قراره بشیم !
خودتون میدونید دیگه دی ماهه و این صحبتا ...
از اون روزی که تغییر کردم و بهتون گفتم خیلی وضعم بهتر شد به جز این آخرا که یه کم
از بعضی چیزا ناراحت شدم و دلم گرفت...
دیگه فکر نکنم وقت بشه بیام پیشه همتون خداحافظی کنم ولی دو تا شعر براتون یادگاری میذارم
آن لحظه که از نیاز انسان
دارد نه کم از هوای حیوان
یک دانه ی گندم طلایی
از تشت طلا گرانبها تر
در حادثه های ناگهانی
سالم ز مریض مبتلا تر
آسوده مباش که بی نیازی
یک آن دگر پر از نیازی
آنجا که تو فرعون زمانی
در تیر رس باد خزانی...
اینم قشنگه امیدوارم خوشتون بیاد
...
وای بر ما که تصور کردیم
عشق را باید کشت
در چنین قرنی که دانش حاکم است
عشق را از صحنه دور انداختن
دیوانگی است
درماندگی است
شرمندگی است
قرن ؛
قرن آتش نیست
قرن یک هوای تازه است
فکر ها را شستشویی لازم است
گم شدیم گر در میان خویشتن
جستجویی لازم است
نازنین ها
از سیاهی تا سپیدی را سفر باید کنیم...
*****************************************************
قول میدم زود زود برگردم !
خداحافظ...
به عشق شما به دست آیدین در پنجشنبه 28 آذر1387 ساعت 6:26 موضوع | لینک ثابت
مبادا آسمان بی بال و بی پر
مبادا هیچ بامی بی کبوتر...
به عشق شما به دست آیدین در پنجشنبه 7 آذر1387 ساعت 6:43 موضوع | لینک ثابت
سلام ! حالتو نمی پرسم ولی امیدوارم تو شیرین ترین لحظه زندگیت باشی . من بازم اومدم این دفعه پر از حرفای تازه... ...
( متن این پست پاک شد !)
به عشق شما به دست آیدین در پنجشنبه 7 آذر1387 ساعت 6:41 موضوع | لینک ثابت
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش
اما باش!
به عشق شما به دست آیدین در پنجشنبه 7 آذر1387 ساعت 6:39 موضوع | لینک ثابت
دستی افشان تا ز سر انگشتانت صد قطره چکد هر قطره شود خورشیدی
باشد که به صد سوزن نور شب ما را بکند روزن روزن
ما بی تاب و نیایش بی رنگ
از مهرت لبخندی کن بنشان بر لب ما
باشد که سرودی خیزد در خور نیوشیدن تو
ما هسته پنهان تماشاییم
ز تجلی ابری کن بفرست که ببارد بر سر ما
باشد که به شوری بشکافیم باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم
ما جنگل انبوه دگرگونی
از آتش همرنگی صد اخگر برگیر برهم تاب بر هم پیچ
شلاقی کن و بزن بر تن ما
باشد که ز خکستر ما در ما جنگل یکرنگی بدر آرد سر
چشمان بسپردیم خوابی لانه گرفت
نم زن بر چهره ما
باشد که شکوفا گردد زنبق چشم و شود سیراب از تابش تو و فرو افتد
بینایی ره گم کرد
یاری کن و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد کهتراود در ما همه تو
ما چنگیم : هر تار از ما دردی سودایی
زخمه کن از آرامش نامیرا ما را بنواز
باشد که تهی گردیم کنده شویم از والا نت خاموشی
ایینه شدیم ترسیدیم از هر نقش
خود را در ما بفکن
باشد که فراگیرد هستی ما را و دگر نقشی ننشیند در ما
هر سو مرز هر سو نام
رشته کن از بی شکلی گذران از مروارید زمان و مکان
باشد که به هم پیوندد همه چیز باشد که نماند مرز نام
ای دور از دست ! پرتنهایی خسته است
که گاه شوری بوزان
باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش
به عشق شما به دست آیدین در پنجشنبه 7 آذر1387 ساعت 6:35 موضوع | لینک ثابت
دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد ...
به عشق شما به دست آیدین در پنجشنبه 7 آذر1387 ساعت 6:30 موضوع | لینک ثابت
خسته
شکسته و دلبسته
من هستم
من هستم
من هستم
از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است
لب بسته
در دره های سکوت
سرگردانم
من می دانم
من می دانم
من می دانم
جنبش شاخه ای از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش
در خاموشی نشسته ام
خسته ام
درهم شکسته ام
من دلبسته ام...
به عشق شما به دست آیدین در چهارشنبه 15 آبان1387 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت
من گرفتار سنگینی سکوتی هستم
که گویا قبل از هر فریادی لازم است
...!
*******************************************************************
سلام !
ممنون از اینکه بازم بهم سر زدید بعضیا گفتن خوبه دلم نیومد ادامه ندم گفتم این سریم آپ کنم حالا تا بعد!
شرمنده همش شعر شد چیز جالب نتونستم پیدا کنم تایپ اینا هم وقتمو زیاد گرفت .
کمو زیادشو دیگه به بزرگیتون ببخشید. امیدوارم با نظرای گرمتون بازم بهم امید بدین که بنویسم قول میدم بهترش کنم .
< * آیدین >><
به عشق شما به دست آیدین در دوشنبه 13 آبان1387 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت
برای روز میلاد تن من، نمی خواهد پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی، برایم جام سر مستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو، به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن، بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان، تویی آغاز روز بودن من
نزار پایان این احساس شیرین، بشه بی تو غم فرسودن من
نمی خواهم از گلهای سرخ و آبی، برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت، به پایم اشک خوشحالی بیاری
بزار از داغی دستهای تنهات، بگیره هرم گرما بر سر من
بزار با تو بسوزه جسم خسته ام، ببینی آتش و خاکستر من
تو ای تنها نیاز زنده بودن، بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت، اگر خواستی بیایی دیدن من ..
به عشق شما به دست آیدین در دوشنبه 13 آبان1387 ساعت 12:17 موضوع | لینک ثابت
نامه ….
…. به عزیزی که بهار ،
در صدایش خفته ست .
مهربانی ، که به گاه ِ گفتار ،
نور می غلطاند در صدف ِ دندانش.
ناز را ، آینه ی نازکی ِ لبخند ش ،
دو برابر کرده ست
غنچه ها با من و باران و نسیم ،
به تمنای تماشای بهار آمده ایم .
آفتاب ِ رخ ِ تو ، پیدا نیست ….
” آفتاب رخِ تو “
پیدا نیست !!
آسمان ، بغض فرو خورده و سرد و تاریک ،
نم نمک ، بر سر ِ خاک و گِل و سنگ ،
بی صدا چون دل ِ شیدا شده ام می گرید .
غنچه گان منتظرند ….
بوسه ای بر لبشان نه ،
به طراوت ز طرب
باز شوند.
زیرِ ِ برگ و بر و شاخ ،
سار و گنجشک و قناری نگرا ن ،
سر به زیر ِ پر ِ یکد یگرو خیس از باران ،
گوش خوابانده ،
چه وقت ،
در طنینِ ِ خوش ِ آوای ِ نوازشگر ِ تو ،
شور و غوغا فکنند ….
غنچه ها با من و باران و تمنا و نسیم ،
جملگی منتظریم …
ما ،
تو را ،
منتظریم ….
به عشق شما به دست آیدین در دوشنبه 13 آبان1387 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت
پرسيد: به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم باتمام وجود
داد بزنم به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهيچکس
...پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد مي کشيد
به خاطر تو ، با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطرهيچکس
...
ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟
در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود گفت
:به خاطرکسي که به خاطرهيچ زندست
...
به عشق شما به دست آیدین در دوشنبه 13 آبان1387 ساعت 10:47 موضوع | لینک ثابت
|
دیــدن روی تو بر دادن جـــــــــــــان می ارزد |
لحظه ای پیش تو بودن بــه جهـان می ارزد |
|
قامت راستم ار تیـــــــــــــــر نگاهت خم کرد |
نبود غم کــــــه به این پشت کمـان می ارزد |
|
گـر چه سـرمایه مرا جان بود اندر ره عشـق |
تــو لبت را بگشــــــــــــــا ، دادن آن می ارزد |
|
چه غمی هست اگـــر یکسره در این سـودا |
دل کند تا ابدالدهــــــــــــــــر زیـان ، می ارزد |
|
گر کنــــــــــــــد محتسبم کور به جـرم نگهی |
به هـمان چشـــــم پر از راز نـهان ، می ارزد |
|
گر محقــر بود این خانه ولی هــــــــر چه بود |
یکشب از لـطف در این خــانه بمان می ارزد |
|
الغرض عشق به رســــــوائی و بد نامی ها |
به مـلامت شــــــــــدن و زخم زبان می ارزد |
|
با تو هر آنچه که آمد به نظر( رحــمان) گفت |
تو بـگو ، هر چه تو گوئی به همان می ارزد |
به عشق شما به دست آیدین در دوشنبه 13 آبان1387 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت
دست عشق از دامن دل دور باد!
میتوان آیا به دل دستور داد؟
میتوان آیا به دریا حكم كرد
كه دلت را یادی از ساحل مباد؟
موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بیگزاره در نهاد ما نهاد
خوب میدانست تیغ تیز را
در كف مستی نمیبایست داد...
به عشق شما به دست آیدین در دوشنبه 13 آبان1387 ساعت 10:36 موضوع | لینک ثابت
دیریاست از خود، از خدا، از خلق دورم
با اینهمه در عین بیتابی صبورم
پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی
سرشاخههای پیچدرپیچ غرورم
هر سوی سرگردان و حیران در هوایت
نیلوفرانه پیچكی بیتاب نورم
بادا بیفتد سایهی برگی به پایت
باری، به روزی روزگاری از عبورم
از روی یكرنگی شب و روزم یكی شد
همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم
خط میخورد در دفتر ایام، نامم
فرقی ندارد بیتو غیبت یا حضورم
در حسرت پرواز با مرغابیانم
چون سنگپشتی پیر در لاكم صبورم
آخر دلم با سربلندی میگذارد
سنگ تمام عشق را بر خاك گورم...
به عشق شما به دست آیدین در دوشنبه 13 آبان1387 ساعت 10:34 موضوع | لینک ثابت
من و مزرعه یه عمر ه
چشم براهه یه بهاریم
زیر شلاق زمستون
ضربه ها رو میشماریم
توی این شب غیر گریه
کار دیگه ای نداریم
هرکی خوابه خوش به حالش
ما به بیداری دچاریم
تن این مزرعه خشک
تشنه ی بذره دوبارست
شب پر از حضور تلخ
جای خالی ستارست
مزرعه دزدیدنی نیست
فردا میلاد بهاره
دیگه این مزرعه هرگز
ترسی از خزون نداره
نفس بکش نفس بکش
اینجا نفس غنیمته
توی سکوت مزرعه
صدای تو یه نعمته
نفس بکش...
به عشق شما به دست آیدین در دوشنبه 13 آبان1387 ساعت 10:27 موضوع | لینک ثابت
وقتی دستام خالی باشه
وقتی باشم عاشق تو
غير دل چيزی ندارم
که بدونم لايق تو
دلم و از مال دنيا به تو هديه بودم
با تمو بی پناهی به تو تکيه داده بودم
هر بلايی سرم اومد همه زجری که کشيدم
همه رو به جون خريدم ،ولی از تو نبريدم
هر جا بودم با تو بودم،هر جا رفتم تورو ديدم
تو سبک شدن تو رويا،همه جا به تو رسيدم
اگه احساسم و کشتی
اگه از ياد منو بردی
اگه رفتی بی تفاوت
به غريبه سر سپردی
بدون اينو که دل من شده جادو به طلسمت
يکی هست اين ور دنيا که تو يادش مونده اسمت
هر بلايی سرم اومد
همه زجری که کشيدم
همه رو به جون خريدم
ولی از تو نبريدم
هر جا بودم با تو بودم
هر جا رفتم تورو ديدم
تو سبک شدن تو رويا
همه جا به تو رسيدم....
به عشق شما به دست آیدین در دوشنبه 13 آبان1387 ساعت 10:23 موضوع | لینک ثابت
اشكاي يخيمو پاك كن
دراي قلبتو وا كن
صداي قلبمو بشنو
من چه كردم با دل تو؟
كاشكي تو لحظه آخر
عشقو تو نگام ميخوندي
قلب تو صدامو نشنيد
رفتي با غريبه موندي
اگه يه روز بگم از اين حكايت
كه به تو كردم عادت
دلم پيش دلت
مونده تو زندون رفاقت، رفاقت!
اگه يه شب برسم به حقايق
ميشم خداي عاشق
ميگم رازمو به ستاره درياي مغرب...
به عشق شما به دست آیدین در دوشنبه 13 آبان1387 ساعت 10:0 موضوع | لینک ثابت
رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد، عكس تنهايي خود را در آب،
آب در حوض نبود.
ماهيان ميگفتند:
هيچ تقصير درختان نيست.
ظهر دم كرده تابستان بود،
پسر روشن آب، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد، آمد او را به هوا برد كه برد.
به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او، پشت چينهاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي، همت كن
و بگو ماهيها حوضشان بيآب است.
باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم....
به عشق شما به دست آیدین در دوشنبه 13 آبان1387 ساعت 9:54 موضوع | لینک ثابت
عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری تو این سینه نشستی هزارتا گله داری یه روز عاشق نوری یه روزی سوت و کوری یه روز مثل حبابی یه روز سنگ صبوری پر از شک و هراسی همیشه بی حواسی پر از حرفی و خاموش یه قصه و فراموش پر از راز نگفته یه کول بار بر دوش یه بی طاقت خسته به انتظار نشسته یه روز رفیق راهی سفر پای پیاده به اندازه عشقی پر از حرفهای ساده واسه روزای رفته سفر قصه خوبه چراغ روشن راه قشنگی غروبه...
به عشق شما به دست آیدین در یکشنبه 5 آبان1387 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت
فاصله یه حرف ساده است
بین دیدن و ندین
بگو صرفه با کدومه
شنیدن یا نشنیدن
ما می خواستیم ازدرختها
کاغذوقلم بسازیم
بنویسیم تا بمونیم
پشت سایه جون نبازیم
آینه ها اونجا نبودن
تا ببینیم که چه زشتیم
رو درخت با نوک خنجر
زنده باد درخت نوشتیم
زنگ خوش صدای تفریح
واسمون زنگ خطر شد
همه ی چوبهای جنگل
دسته ی تیغ تبر شد
اگه حرفمو شنیدی
جنگلو نده به پاییز
کاری کن درخت باغچه
تن نده به خنجر تیز
با جوونه ها یکی شو
قد بکش نگو که سخته
جنگل تازه به پا کن
هر یه آدم یه درخته...
به عشق شما به دست آیدین در جمعه 3 آبان1387 ساعت 2:32 موضوع | لینک ثابت
ترجيح مي دم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم - مارلون براندو
به عشق شما به دست آیدین در جمعه 3 آبان1387 ساعت 2:29 موضوع | لینک ثابت
۱۲آبان تولدمه
به همه آبانیا تولدشونو تبریک میگم ...
همین !!
به عشق شما به دست آیدین در جمعه 26 مهر1387 ساعت 1:50 موضوع | لینک ثابت
مثل برگی خشک و تنها
روی شاخه موندم اینجا
میترسم...
توی چنگ وحشی باد
برم از خاطرو از یاد بپوسم
همه روزای من
قصه بودن من
توی آینه ی دلم
مثل شب سیاه و سرده
مثل ابرها رنگ درده...
تو شتاب لحظه ها من
با خودم یکه و تنها می دونم
تو سراب این افق تا
سفر نهایت اینجا می مونم
همه روزهای من ...
به عشق شما به دست آیدین در چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت 21:27 موضوع | لینک ثابت
لحظه ای با من باش ....
تا از آن لحظه بروویم تا گل
که ببندم از نگاه تو به هر ستاره پل
لحظه ای با من باش....
تا که از تو نفسی تازه کنم
تا از آن لحظه ی با تو سفر آغاز کنم
سفری تا ته بیشه های سر سبز خیال
تا به دروازه ی شهر آرزوهای محال
سفری در خم و پیچ گذر ستاره ها
از میون دشت پر خاطره ترانه ها
لحظه ای با من باش ....
لحظه ای بــــــــــــــــــــا من باش...
به عشق شما به دست آیدین در چهارشنبه 24 مهر1387 ساعت 1:42 موضوع | لینک ثابت
آدامس اربیت حرام اعلام شد!!!!
به عشق شما به دست آیدین در دوشنبه 22 مهر1387 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت
خوشبختي داشتن دوست داشتنيها نيست! دوست داشتن داشتنيهاست
به عشق شما به دست آیدین در یکشنبه 21 مهر1387 ساعت 1:7 موضوع | لینک ثابت
از سينه تنگم دل ديوانه گريزد
ديوانه عجب نيست كه از خانه گريزد....
به عشق شما به دست آیدین در یکشنبه 21 مهر1387 ساعت 1:4 موضوع | لینک ثابت
مناسبت ها

زمستان پوستین افزود بر تن کد خدایان را
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را
ره ماتم سرای ما ندانم از که می پرسد
زمستانی که نشناسد در دولتسرایان را
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
یه دختر ولی یه دنیا
نمیدانم چه بگویم از کی بگویم ( میلاد )
الهه تنهایی
تنها ترین ستاره
نم نم بارون
شعرهای معین
M18
کژال
طرفداران شجریان
سفیر
بی مغز !
بی تار و پود
قطره
عاشقانه
mk پرسپولیس
رنگین کمان
بوم سفید
مهسا
دیوونه خونه !
محمدرضا و احسان عزیز
هانیه
باران
آدمک
کلبه ی تنهایی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY